بمب خنده

بیا بخون

واتساپ

دوستان فرصت ندارم بیام وبلاگ. هرکس دوست داره با هم در ازتباط باشیم میتونه بیاد واتساپ. این شماره منه که فقط جهت واتساپ هست و خاموشه. 09376681213  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 13:30  توسط M@S  | 

نرو هنوزم دوست دارم



اونی ک راستشو بهت میگه...

با این که میدونه ناراحت میشی...

سگش شرف داره به اونی که مثه سگ بهت دروغ میگه!!!!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 15:24  توسط M@S  | 

مخاطب خاصی ک دیگه وجود نداره

تا حالا شده بعد از دوسال جدایی

وقتی نشستی پای اینترنت یهو دلت هواشو کنه ولی اون دیگه نباشش

به وبلاگ بری تا مسدود شده

ایمیل براش بزنی بگه ایمیل صحیح نیست

خدا جون کلی بغض دارم چشام پر از اشکه خودت یه کاریش کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 18:32  توسط M@S  | 

چرا باید بسازی وبسوزی؟ها؟چرا؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 17:52  توسط M@S  | 

اینم زنگ تفریح


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 17:32  توسط M@S  | 

شما چه شکلی میخوابید؟


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 17:29  توسط M@S  | 

سلام



بابام خسته و كوفته از سر كار اومده خونه بهش ميگم سلام بابا!!
ميگه: ببين پسرم:
سلام سلامتی میاره
سلامتی شادی میاره
شادی عشق میاره
عشق همسر
همسر بچه
بچه دردسر
دردسر بدبختی
بدبختی مریضی
مریضی مرگ
پس سلامو زهر مار
برو بتمرگ پاى فيسبوكت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 16:48  توسط M@S  | 

فک و فامیله داریم ؟


سره سفره نشستم دارم با اشتها غذامو کوفت میکنم !
مامانم: اه اه اه ! کمتر بخور خوب ا! شیکمت تا وسط سفره اومده ! چاق شدی ! از ریخت و قیافه افتادی ! داری میترکی ! شیکمو ! خیکی ! خپل ! چاقالو!

مامانم چنان فاز منفی داد از فرداش به مدت سه ماه با رنج و مشقت فراوان رژیم گرفتم ، شام نخوردم ، هزار نوع قرص خوردم ، ورزش کردم دهنم صاف شد وزن کم کردم !

امشب سره سفره در حالی که دارم یه سالاد همراه با ماست کم چرب زهره مار میکنم مامانم یه زره نگام کرده میگه :

– سجااااااااد! خوب یه لقمه غذا بخور نمیمیری که ! نگاه کن ! چقد لاغر شدی ! ضعیف شدی ! صورتت استخونی شده ! از ریخت و قیافه افتادی !

عین این معتادا لاغر مردنی شدنی ! دقیقا مثل این عملیا ! قرصی ! آمپولی ! نی قلیون ! نشکنی ؟!!! اه اه اه اه !

فک و فامیله داریم ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 16:47  توسط M@S  | 

کاش بچه میموندیم


ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ قبرستان ﺳﻌﯽ میکردم ﭘﺎﻡ ﺭﻭ ﻗﺒﺮﺍ

 ﻧﺮﻩ ؛ ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ؛ ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ

 و ﺗﻮی ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ …

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ ، ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ … ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺮ

 و ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﯿﻞ ﺗﺮ !

ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ یا ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪﺗﺎشون ﯾﺎﺩﻡ

 ﺭﻓﺖ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ : ﻣﺎ ﮐﻪ 

ﺩﻟﻤﻮﻥ نمیومد ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ 

ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ میزﺍﺭﯾﻢ …

ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 16:33  توسط M@S  | 

سلام دوستان عزیز شرمنده چند وقت نبودم

زیاد خوشحال نشید چند وقته دیگه هم نیستم

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 14:51  توسط M@S  | 

سنجش هوش

داستان زير رو لطفا بخونين و اگه نكته رو فهميديد منم در جريان بذاريد!
شخص گناه كاري كه ميبايست فردا صبح اعدام شود،در سلول انفرادي زندان به خواب ميرود و در خواب ميبيند چندنفر از ماموران زندان او را به پاي چوبه ي دار مي برند و همان لحظه كه مي خواهند طناب دار را به گردنش بياندازند سكته ميكند و ميميرد.

صبح فردا وقتي نگهبانان همراه با پزشك زندان وارد سلول اين شخص مي شوند مشاهده ميكنند كه اين زنداني واقعا سكته كرده و مرده است.

به نظر شما كجاي اين داستان غلط و غيرمنطقي است؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 20:29  توسط M@S  | 

لپتاپ

سر شب لپتاپ رو خاموش کردم رفتم نشستم تو پذيرايي در جوار خانواده

? دقيقه بعد مامانم : لپتاپت سوخته ؟ 

من : نه 

? دقيقه بعد بابام : اينترنتت شارژش تموم شد ؟ 

من : نه 

اندکي بعد بابام : چي شده حالت خوب نيست ؟ 

من : نه چطور ؟ 

يه ذره بعد مامانم : تو چته ؟ چرا سرت تو لپتاپ نيست ؟ 

من : خب گفتم يکم بيام پيش شما بشينم ! 

بابام : مطمئني طوري نشده ؟ 

مامانم : خب بگو چرا اينجوري ميکني آخه ؟ 

هيچي ديگه پا شدم اومدم لپتاپ رو روشن کردم

فک و فاميله داريم ما ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 20:22  توسط M@S  | 

کدومش؟؟؟؟؟؟


کدومش؟؟؟؟










+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 20:14  توسط M@S  | 

پسرک و خدمتکار

پسرک و خدمتکار



در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. 

خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: 50 سنت 

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . 

بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، 

با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى خالى بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.

 پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.

 هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت !

پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 0:55  توسط M@S  | 

مادر

کودک که بودیم 

وقتی زمین میخوردیم

مادرم مرا میبوسید

تمام دردهایم از یادم میرفت

امروز زمین خوردم / دردم نیامد

اما به جاش تمام بوسه های مادرم یادم امد


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 0:49  توسط M@S  | 

شوهر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 5:5  توسط M@S  | 

سن من

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ساله شد یعنی ۷ برابر من
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من
میترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر شم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 4:41  توسط M@S  | 

از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها ، مهری‌ ها ، اسفندی ها
چـون بهتـرین ها هستند...

سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ماهی ها
چـون صادق هستند...

سه نفر رو هیچوقتـــ نذار از زندگیتـــ بیرون برن :
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ، آبانی ها
چـون به درد دلتـــ گوش میدهند...

سه نفر رو هرگز از دستـــ نده :
مردادی ها ، خردادی ها ، بهمنی ها
چـون دوستـــ واقعی هستند....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 4:30  توسط M@S  | 

چرا زندگیتو سخت میکنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 3:56  توسط M@S  | 

مسیر زندگی


تلویزیون داره میگه :
جوونا باید مسیر زندگیشونو مشخص کنن تا موفق بشن ...
یهو مامانم برگشته میگه :
مسیرشون مشخصه دیگه ...
اینترنت ..آشپزخونه...
اینترنت...دستشویی...
اینترنت...تخت خواب ...!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:3  توسط M@S  | 

***سنت فاطمه(س)***



چادر معنیش این نیست که اون

دختر عیبی داره ومیخواد با چادر پنهونش کنه...

چادر یعنی من همه ی زیبایی های دنیا را دارم

لطفا نگاهم نکن من وزیبایی هایم متعلق به "یک" نفرم

هستیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 14:18  توسط M@S  | 

خیلی جالبه ها امتحان کن


اینم یه چیز خیلی باحال.حتما امتحانش کنین!!!!!!!!!!!!!!!!

699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699
699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699
699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699
699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699
699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996
699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666


1- شمارهاي بالا را انتخاب كنيد
Ctrl + F
را بزنيد بعد
شماره ی 9 را بزنيد حالا
Ctrl + Enter
را بزنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 18:10  توسط M@S  | 

نظر


ای کسانی که به وب من میایید اگه نظر ندید

ایشالله وبتون قاطی کنه دیگه باز نشه. والا...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 16:53  توسط M@S  | 

بی ام و

دیشب سوار BMVشده بودم و توخیابون دور میزدم باهاش که
یهویی یکی پرید جلو ماشین تا خواستم ترمز کنم پام گرفت به لحاف و پاره شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:57  توسط M@S  | 

پرنده


برای کشتن یک پرنده

یک قیچی کافی ست.

لازم نیست آن را در قلبش

فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.

پرهایش رابزن...

خاطره پریدن با او کاری می کند که

خودش را به اعماق دره ها پرت کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 15:21  توسط M@S  | 

نابینا و گیلاس

نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟

بینا : آره

نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟

بینا : تو واقعا" نابینایی ؟!

نابینا : مادرزاد!

بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟!

نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی!!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:42  توسط M@S  | 

تنهایی


از من به شما نصیحت:

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه

بیشتر از همه تنهاست

اون رو تنها نذارید

چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:36  توسط M@S  | 


این دخترایی که تا بهشون


میگی سلام خانوم میگن لطفن مزاحم نشو!!


خب لامصب واسا ببین چیکار داره طرف


بعد خود داف پنداری کن



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:33  توسط M@S  | 

من....

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ....


نام مرا گذاشتند "با جنبه" ! بی آنکه بدانند؛


خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود





+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:26  توسط M@S  | 

دقت کردین


تا حالا دقت کردین وقتی می خوایم


یقه لباس یا روی سینه خودمون رو نیگاه کــنیم


لب و لوچمون  کج میشه !


همین الان امتحان اگه کن باورت نمیشه !






+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:24  توسط M@S  | 

مطالب قدیمی‌تر